خط خطیـ ـای گوشـ خراش ِ یـ ـک دختـ ـر

I cant hear U , ItS jUst too dark in here

آزادی از قید تعلق *

آزادی از قید تعلق یعنی این که توی خرداد ماهی ، درحالی که برای امتحان دینی 2 روز تعطیل بودی ، یک روز و نصف روز دیگرو به خوش گذرونی و خربازی بپردازی وساعت ١٢:٣٠ نیمه شب روز آخر ، درحالی که هنوز خیلی مونده کتاب رو تموم کنی ، کف اتاقت رو به قبله دراز بکشی ، دستاتو از هم باز کنی و کتاب دینی رو بذاری رو شیکمت . بعدم درحالی که خونه تاریکه و همه خوابن ، بلند بلند تصنیف "Eeny, meeny, miny, moe " ** رو بخونی و هم زمان سعی کنی که برای اثبات وجود بعد روحانی این جمله رو حفظ کنی :" هرکسی برای خود منی قائل است و برای اثبات من به استدلال نیاز ندارد انسان همواره خودش بوده و در طول زندگی کسی جایگزین او یا خود حقیقی اش نشده است و اگر هم دست یا پایش قطع شود چیزی از هویت او کم نشده است (نقطه ) " آزادی از قید تعلق یعنی رسیدن به اینجا که در چنین شرایطی سعی کنی یه همچین جمله ای رو حفظ کنی. 

احساس میکنم رسیدم به نقطه کور زندگیم . یعنی الان این لحظه که اینجام ، همین جا ، نقطه کور زندگیمه ... و من میبینم که تا آخر خرداد در همین نقطه کور خواهم ماند ... ( به غیر از شب امتحان فیزیک ، ریاضی و ادبیات که حفظی نیستن احتمالا )

*ترکیب عنوان بر گرفته از کتاب خداحافظ گاری کوپر

متن کامل شعر صرفا برای علاقه مندان**

Eeny, meeny, miny, moe,/ Catch a tiger by the toe./ If he hollers, let him go,

/ Eeny, meeny, miny, moe.

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد *

شخصی نوشت : یادم باشد که باشد ... خب حداقل این شد که فهمیدم بعضی ها هم هستند که جنبه اش را ندارند . جنبه ی شنیدن افکار و احساساتم را ندارند . ندارند خب کاری هم برایشان نمیتوان کرد . هرکس هم ثابت نکند که جنبه اش را دارد (اثباتش مهمه که میگم ) ، جایش در جوار فرند های ما نیست . دیکتاتوریست اینجا آقاجان ! دیکتاتوری !

*عنوان : کتابی از آنا گاوالدا .

 

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

و خدا میداند

شاید ماه هاست که آنتی ویروسم را آپدیت نکرده ام

که هردفعه لپ تاپ را روشن می کنم ، هر چند دقیقه یکبار پیغام دهد :

    Antivirus system needs your attention

 و هر دفعه که این پیغام را روی صفحه ی لپ تاپ می بینم ، احساس قدرت میکنم .

که حداقل یک جایی توی این دنیای گنده ، یک آنتی ویروسی هست که به attention  ِ من نیاز داره :| به attention ِ من ... و این خیلی مهمه .

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

هی وجدان بیدار شو ...با توام هی ...!

این که یه روزی که پرتاقال غایبه ، به همه بگی که دیروز تصادف کرده و الان بیمارستانه ، فقط از یه سری وجدان خفته در اعماق خاک  بر میاد .

این که بچه ها رو انقدر ناراحت کنی که افسرده باشن و روزشون خراب شه ، فقط از یه سری تارک دنیا برمیاد .

این که یه کاری کنی که بچه ها کل روز بیان و دلداریت بدن که ایشالا چیزی نشده و سعی کنی جلو منفجر شدنت رو بگیری ، از  آدمای بی رحم بر میاد .

این که جلو دوستات اشک تو چشات جمع شه در حالی که داری از خنده می میری فقط از کنتس مالت و کریستال برمیاد .

این که  جلو دوستات به حالت :| در بیای و بگی تو شوکم فقط از یه اسپایدرپیگ بر میاد .

این که آخر روز بری جلو بچه های سرکار رفته و با انجام حرکاتی که در شان یه خانوم محترم نیست بگی که دروغ گفتی فقط از همون تارکای دنیایی بر میاد که وجدانشون تو چاه خوابه ( هیسسسس )

این که اس ام اس بزنی به بچه ها که پرتاقال دیگه  تا آخر سال مدرسه نمیاد ، ولی نه به خاطر این که تصادف کرده به خاطر این که عروسی کرده ( :دی) از همون وجدانا بر میاد .

... و چنین شد که همه ی دوستانمان ، ما تارک های دنیا را ترک کرده و وجود ما را منکر شدند ، گویی از ابتدا هم چنین آدم هایی وجود نداشته اند .

... و چنین شد که آخر ِ زنگ آخر در حالی که ما  در میز آخر کلاس درحال پایکوبی بودیم و به خاطر تفریح بزرگ امروزمان ، سالسا میرقصیدیم ،  معلم کلاس بالای سرمان آمد و درحالی که دعا میخواند و از خدا طلب شفای همه ی بیماران مشکل دار روانی را میکرد ، دستانش را بالای سرمان حرکت میداد و صلوات میفرستاد باشد که سلامتی از دست رفته مان را باز یابیم ... 

پی نوشت : این جاست دستاورد های علمی ما ( اِهِم ...) کار پوستر هم از دست های مبارک خودمان است ( نقاش ، ادیتور و طراح کنتس مالت و کریستال ، عکاس و طراح : اسپایدرپیگ ، طراح : پرتاقال )

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

اعتراف می کنم ...

یه سالیم من پرتاقال ، تصمیم دوتایی رفتیم نمایشگاه کتاب.

بماند که گروس و محمد رضا عبدالملکیان رو دیدیم و جیغ زدیم (وای بر ما !)

و بماند که موقع برگشتن یه اتوبانی رو که نمیدونم  اسمش چیه حتی  ، از بالا تا پایین و از پایین تا بالا ، از کنار اتوبان رفتیم که والدینمون رو پیدا کنیم و آخرشم موفق نشدیم و والدینمون ما رو پیدا کردن :-"

 همه ی این ها می توانند بمانند برای بعد که یک روزی برای نوه ام تعریفشان کنم .

 اما چیزی که نباید بماند برای بعد و باید در یک جایی در اعماق ذهنم مدفون شود این است که ما با اعتماد به نفس متاسفانه کاذب ، نشر ماهی بود فکر کنم ، به فروشنده های متعددی گفتیم : ببخشید آقا شما از "هانریش بِ ل " کتاب دارید ؟ و فروشنده های متعدد ما رو به نشر چشمه راهنمایی کردن و اونجا تو نشر چشمه هم تو شلوغی خطاب به فروشنده داد زدیم که ما کتاب "هاینریش بِ ل " میخوایم ! و وقتی هم که یه آقایی به فروشنده گفت که کتاب "هاینریش بُ ل "  رو میخواد ، باز هم با اعتماد به نفس ، پیش خودمون به اون مرد بیچاره خندیدیم و سوادش رو زیر علامت سوال قرار دادیم .

یادمه اون لحظه که فهمیدم اسم نویسنده کتاب عقاید یک دلقک  Heinrich Theodor Böll هستش یکی از سخت ترین لحظه های زندگیم بود . یعنی انقدر سخت بود که احساس کردم دیگه بار سختی زندگی داره رو دوشم سنگینی میکنه . هم در لپ تاپ رو و هم کتاب رو بستم و همه ی تلفن ها رو خاموش کردم و همه ی خونه رو هم تاریک کردم و رفتم زیر پتو و شاید 12 ساعت خوابیدم ...

فقط خواستم بگم اگر شما هم یکی از اون همه آدمای توی اون شلوغی بودید و به ما خندیدید اشکالی نداره ، ما راضیم :دی

پی نوشت : این نکته رو هم باید منشن کنم که خیلی خوشحالم که با وجود این همه سوتی های مختلف ، هیچ وقت چیزی به اسم پیکسل مدرسه رو نزدم به روپوشم که برم نمایشگاه و این که هیچ وقت از این محیط فرهنگی برای کار های غیره سواستفاده نکردم... بله!

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

فوَقَعَ ما وَقَعَ

شما نمیدونید ولی یکی از فانتزییامم اینه که یه بار برم یه سیرکی ، بعد آقای شعبده باز بپرسه : " کدام یک از حاضرین حاضره ریسک کنه و بره تو دهن شیر ؟" و من دستم رو بلند کنم و اون شعبده باز دهن شیر رو برام باز نگه داره از بالا که من برم توش و اون تو ، ینی دقیقا تو دهن شیر و روی زبونش ، دراز بکشم . مهم نیست که تفی میشم حتی .

(صدای گریه ی حضار)

پی نوشت : بازهم شما نمیدانید ولی دیشب مجلس سران(یا همون میتینگ) بیلی وردین به نام آنالیز ترکیبی برگزار شد و من ، اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ،پرتاقال و کنتس مالت و کریستال اعضای شرکت کننده در آن بودیم . در پایان من ، اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ، روی در کمد دیواری ، در حالی که از زمین ارتفاع زیادی داشتم به آن چسبیده بودم و کنده نمیشدم و بلند بلند  اسپایدرپیگ میخواندم ، تصعید شدم . پرتاقال را هندوانه خفه کرد و وی زیر پتو به سختی جان داد (روحش شاد) و کنتس مالت و کریستال از پنجره پایین پرید در حالی که حواسش نبود آنجا طبقه هشتم ساختمان است و ارتفاع بسیار زیادی تا آسفالت کوچه دارد متاسفانه . و همانا اسم ما به عنوان تارک های دنیا در مغولستان خارجی ثبت شد .

پی نوشت پی نوشت : درکش سخته ولی واقعیه :| سعی کنید که پی نوشت را  بفهمید .

 

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

شرح می دهم با دست خط خودم ...

 

 

  
نویسنده : اسپایدرپیگ اسکیزوفرنی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد